و الـتـمـاس مـیـکــنــد یـکـی پـیـدا شـود و بـرش گــردانـد
مــن هــم …
نه …! !
لـطــفـا بـرم نـگــردانـیـد ! ! !
بــگـذاریــد تــمام شــوم …
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 9:45 توسط Melika
|
همیشه این سوال ذهن مرا در بر میگیرد! که چرا اعتماد نگاه دیگران به تن زن ختم میشود؟!دوست دارم تنش را بپوشاند از گل و لای از منفورترین چیزها! آنگاه دریابم که باز اعتماد نگاه تو به آن ختم میشود؟ کاش او را برای مهربانی قلبش میخواستی! نه آنکه فقط شب را با تو سر کند! تو تمام قلب این زن را تسخیر کرده ای ولی فقط پیچ و تاب تنش زیباست چرا لبخندش را نمیبینی که از سردی نگاهت بر روی لبانش یخ زده؟؟
❤♂❤♂❤♂❤♂❤♂❤♂❤♂❤♂❤
براے دل خـــودم مے نویسم ... براے دلتنگــے هایــم براے دغدغــہ هاے خـــودم براے شانہ اے کہ تکیہ گاهــم نیستــــ ! برای دلے کہ دلتنگم نیست ... براے دستے کہ نوازشگــ ـــر زخـم هایم نیست ... براے خودم مے نویســـم ! بمیـ ــرم براے خـ ـودم کہ اینقـــدر تنهاستـــ !